Tuesday

منطق فازی

                                                                                                       سه‌شنبه‌ ۹ خرداد ۱۳۹۱
          
مرز توهین‌آمیزبودن بین چند شیوه‌ی بیان یک کلام کجاست؟ اگر جوانی و میانسالی را دو دوره‌ی متناوب عمر بدانیم- با نظرداشت اختلاف نژادها، افراد، جنسیّت و شرایط زیست- مرز دقیق بین آنها کجاست؟ از چه درجه‌ای انسانهای کوتاه‌قامت به متوسّط یا بلند بدل می‌شوند؟ در رنگین‌کمان خطّ دقیق بین رنگها کجاست؟ زیبایی و زشتی را با کدام معیار قاطع می‌توان از هم جدا کرد؟ اینها نمونه سؤالهایی از جهان آمیخته به نسبیّت ما هستند.
   
این ایما را سه چهارسالی می‌شد که مردّد بودم بنویسم یا نه؛ تا اینکه این اواخر دیدم که ناخودآگاه در تبیین برخی موقعیّتها دارم از این نوع منطق استفاده می‌کنم. از طرفی شرح انواع مغالطات و دعوت به مطالعه‌ی منطق صوری پادزهر افراط در نسبی دیدن امور بود و من چندی است که اینگونه مباحث را در این وبگاه طرح می‌کنم؛ در دو نوشته‌ی پیش نیز سخن از معرّفی ایرانیان معاصر دخیل در تولید علم رفت، پس تأخیر بیش از این جایز نبود.
  
افرادی که در هر فن و هنری، در ویترین رسانه‌های گوناگون قرار دارند، به سادگی می‌توان برشمرد؛ پس وقتی با نامی به جز آنچه رایج است برمی‌خوریم غلط نیست اگر به آن شک کنیم که اگر چنین کسی هم هست چرا تا کنون چیزی درباره‌اش نشنیده‌ایم. چنین احساسی را من به هنگام شنیدن نام دکتر لطفعلی‌ عسکرزاده داشتم امّا از آنجا که آنرا از دکتر لطف‌الله نبوی، یکی از منطق‌دانان خوب ایران شنیدم، جای تردید نبود که با یکی از کسانی که به هر دلیل از چرخه‌ی تکرار و بزرگداشت نامها در رسانه‌ها دور مانده سروکار داشتم. دکتر زاده ابتدا حتّی برای چاپ مقاله‌اش دچار مشکل شد و تا دوسال نتوانست آنرا جایی منتشر کند و از همان اوّل مخالفانی داشت که درباره‌ی نوبودن طرح او- و مثلاً تفاوت آن با منطق احتمالات- یا کارآمدی آن در فنّاوری روز شک و شبهه داشتند امّا به مرور زمان طرح اوّلیه پخته‌تر و تأثیر آن در وسایل الکترونیکی و صنعت آشکار شد.
  
در منطق دو ارزشی؛ «الف در برابر نقیض الف» است. هر چیزی یا این است یا آن؛ امّا در منطق فازی هر موضوعی آمیخته‌ای از هر دوست یعنی «الف و نقیض الف». هر کس تا حدّی پیر و تا حدّی جوان است، مقدار آن فرق می‌کند، هر کسی بهره‌ای از بلندی و کوتاهی قامت برده است، هر کس یا چیزی از جهاتی زیبا و از جهاتی زشت است. حتّی این مسأله درباره مرگ و زندگی - که ظاهراً به نحو مطلق می‌توان «یا این یا آن» کرد- صادق است. حرکت به سوی مرگ از اوّلین لحظات حیات آغاز می‌شود و کسی که در سنین پیری است با کسی که در آغاز کودکی یا میانه‌ی جوانی است، نسبتهای متفاوتی با مرگ دارند. تازه این در صورتی است که زندگی و مرگ را تنها از لحاظ زیستی ببینیم و گرنه ممکن است که طول و کمّیّت زندگی کسی کوتاهتر و عرض و کیفیّت آن بیشتر باشد. می‌بینید که جز برساخته‌هایی مثل ریاضیات محض، کمتر عرصه‌ای از نسبیّت دور می‌ماند. آین‌اشتاین درباره‌ی ریاضیّات حرف آموزنده‌ای دارد. او می‌گوید: « تا زمانی که قوانین ریاضیات به واقعیّات مربوط می‌شوند مطمئن نیستند و تا زمانی که مطمئن هستند نمی‌توانند به واقعیّت اشاره داشته باشند». بالاتر، از خطر افراط در نسبی‌دیدن امور نوشتم، پس همین آین‌اشتاین که ارجاع دقیق و ریاضی‌وار به واقعیّت را مطمئن نمی‌داند، پس از دیدن رویکرد فیزیکدانان جدید به مکانیک کوانتوم و اصل عدم قطعیّت در مقیاسهای کوچکتر از اتم گفت که «خداوند تاس بازی نمی‌کند.» در حقیقت هر دو حرف او درست است. حرف دوّم نیز درست است چون نسبی‌بودن به ربط ما به واقعیّت برمی‌گردد نه خود واقعیّت. خلقت، طبیعت، جهان یا حاق واقع بر اساس احتمالات نمی‌گردد امّا ما به دلیل دانش اندک خود ناچاریم به عنوان مجموعه‌ای از احتمالات با آنها روبه‌رو شویم که این موضوع در مباحث دینی و تغییر قضا و قدر و مسئله‌ی بداء گرفته تا پیش‌بینی آب‌وهوا و جز آن کاربرد دارد. 
   
کسانی که منطق دکتر زاده را گسترش دادند از شاگردان و دوستان فرنگی وی بودند و بنا براین تعجّبی نیست که نوشته‌های آنان فاقد دقّت فلسفی ایرانی یا بومی باشد برای همین بسیاری از آنان، احتمال و نسبیّت را به خود هستی برگردانده‌اند. از همه مهمتر کمتر کسی به ریشه‌هاش تشکیکی این منطق اشاره کرده است. تشکیک یعنی شدّت و ضعف مصادیق یک مفهوم واحد مثل نور و چه بسا شکّ روانی را به این دلیل شک نامیده‌اند که چیزی بین یقین به اثبات یا نفی یک گزاره است و به همین دلیل مراتب دارد: شکّ کم، بینابین یا ظنّ غالب. ریشه‌های رویکرد تشکیکی به وجود در فلسفه‌ی ملّاصدرا بسیار غلیظ است و وی اساس حکمت متعالیه‌ی خود را بر آن گذاشته است. او تشکیک را از سهروردی به فلسفه‌ی خود وارد کرد و او نیز به گفته‌ خود آنرا از حکمای ایران باستان یا فهلویّون (پهلویان، حکیمان خسروانی) آموخته است. اینکه چنین رویکردی به واسطه‌ی مهندسی ایرانی‌الاصل در قالب نوعی منطق ارائه شود، جای تأمّل دارد. جالب اینکه این دانش با اینکه در امریکا عرضه شد ابتدا در ژاپن، کشوری شرقی با پیش‌زمینه‌ی آموزه‌ی آمیزش ین و یانگ، پای گرفت. آن زمان که اوّلین کنگره منطق فازی در استین تگزاس در سال ۱۹۹۱ برگزار می‌شد، تولید محصولات فازی در ژاپن به یک میلیارد دلار رسیده بود.
   
پوزیتویسم منطقی در ابتدای قرن بیستم در پی تحمیل گونه‌ای منطق دوارزشی بر فلسفه بود، علمی و غیر علمی. آنچه اثبات‌پذیر است و آنچه نیست. امروز گرچه در فلسفه پنبه‌ی چنین دیدگاهی زده شده امّا در دانش تجربی چنین نیست پس تعجّبی ندارد که استیون هاوکینگ این اواخر مدّعی کافی بودن فیزیک برای فهم جهان شد. سخنان او پیرامون خدا بسیاری را خوشحال کرد امّا حرفهای او درباره‌ی نیازنداشتن به فلسفه نشان داد که این سخنان چیزی جز تکرار آن گونه پوزیتویسم پیش‌پاافتاده و منسوخ نیست. قوانین علمی مورد استناد این عالمان تجربی اساساً قوانینی قطعی نیستند بلکه فرضیّه‌هایی هستند که بین قبول و رد ایستاده‌اند، بین کمتر یا بیشتر در خور اطمینان. پوپر و بسیاری دیگر نیز از نظرِبات قرارگرفته بین اثبات و ابطال و تقرّب به حقیقت می‌گویند و جزمیّت و قطعیِّت را رد می‌کنند.
       
حکم قطعی‌ندادن در این منطق، نتیجه‌ی بحث نیست بلکه مقدّمه‌ای برای رسیدن به اطمینان بیشتر است؛ پس باید بار دیگر بر پیش‌نیازبودن آموختن منطق دوارزشی (قدیم یا جدید) یا چند ارزشی، برای ورود به اینگونه مباحث پای بفشارم تا به وادی گفتارهایی چون «همه‌چیز نسبی است» و مانند آن نیفتیم چرا که پاک‌کردن صورت مسأله حتّی از جواب اشتباه دادن به آن نیز بدتر است. این امر نیاز به تجرید هنر از غرض هم دارد یعنی بدون پیش‌داوری به موضوعات نگریستن. برای مثال وقتی دندانپزشکی به شما می‌گوید که دندانهای شما به نسبت سنّ شما خوب است می‌دانید که منظورش این نیست که تماماً سالم است بلکه شاید درصد پوسیدگی به سلامت، ده به نود یا بیست به هشتاد باشد؛ بنابراین پی‌گیر می‌شوید که همان اندک را هم درمان کنید. امّا اگر کلامی عدّه‌ای را بیازارد و کسی در توجیه آن بگوید که توهین‌آمیزبودن نسبی است، معنای نسبی‌بودن را درنیافته است. نسبی‌بودن به گمان این شخص یعنی «پس مشکلی نیست» در حالیکه این حکم تنها درباره‌ی آن عدّه که برایشان توهین‌آمیز نبوده صادق است و دلجویی از کسانی که خلاف آن واکنش نشان داده‌اند، امری اخلاقی است. از طرفی طرفداران اینگونه نسبی دیدن امور، خود باید به این نوع توجیه خود پایبند باشند مثلاً به حافظه‌ی خود مراجعه کنند که چندی پیش در واکنش به یک نوشته، با عنوان «توهین فلانی به کوروش کبیر»  فیس‌بوک را شلوغ کردند یا نه (چون این حکم آنجا هم صادق است). یا آیا از این پس کمپین مقابله در برابر توهین به یکی از الهگان خود به راه می‌اندازند یا نه. همایون کاتوزیان کتابی نوشته است به نام «جامعه‌ی کوتاه‌مدّت» به نظرم بد نیست در چاپ بعدی فصلی با عنوان «آلزایمر حاد» هم به آن بیفزاید.
   
اگر حساب احتمالات تنها از احتمال بودن یا نبودن یک سیب در یخچال می‌گوید، منطق فازی پیرامون بودن یک نیمه‌سیب در یخچال هم بحث می‌کند. آیا آن یک سیب است یا نیست؟ ماشین لباسشویی فازی، فقط دو حالت روشن و خاموش ندارد بلکه به تناسب میزان لباس و مقدار آلودگی آن کار می‌کند. کنترل بالابر یا مترو بر اساس مقدار مسافران، زمان انتظار را تنظیم می‌کند. دوربین فازی خودتنظیم است و نوسانات دست فیلم‌بردار را حذف می‌کند (حرف بیست سال پیش است و گرنه حالا این چیزها عادی شده). کسانی که در حوزه‌ی فقه پویا از تغییر قوانین فقهی بر اساس شرایط زمان و مکان متفاوت یا تغییر عرف می‌گویند بی‌آنکه بدانند منطق فازی را در نقد دائمی بودن ثبات همیشگی قوانین (حتّی قوانین دینی و الهی) به کار گرفته‌اند. در چنین دیدگاهی هیچ ایدئولوژی، مکتب یا عقیده‌ای در برابر دیگری نیست بلکه همه آمیخته‌ای از یکدیگر هستند امّا با کمیّت و کیفیّت متفاوت. پس نمی‌توان از «آسیا در برابر غرب» گفت یا یک کشور را به عنوان شیطان بزرگ در برابر خود به مثابه‌ی مظهر جبهه حقّ مطرح کرد. تاریخ و گذشته‌ی یک کشور، یک حکومت یا یک رشته‌ی علمی را بر اساس این بینش نمی‌توان سراسر تیره و برخطا دانست. نمی‌توان برای طرّاحی ساختار سیاسی یک کشور، یک عقیده، روش یا مسلک را از بازی کنار گذاشت (مگر کسی که اصل بازی را نپذیرد). کاربرد منطق فازی در مباحث الهیّاتی، راه را برای جویندگان آسانتر می‌کند؛ برای مثال سه پاسخ انحصارگرایان، کثرت‌گرایان و شمول‌گرایان را به مسأله‌ی تنوّع ادیان با همین منطق امتحان کنید. 
   
فکر می‌کنم برای معرّفی اجمالی و تحریک کنجکاوی دوستان همین اندازه بس باشد. مطالعه‌ی این مقاله را برای شروع توصیه می‌کنم. منابع دیگری در انتهای آن معرّفی شده‌اند و با کمی جستجو می‌توان به کتابها و مقالات بیشتری دست یافت. این مختصر را نیز با تورّق مجدّد کتاب «تفکّر فازی» (بارت کاسکو، گروه مترجمان، دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدّین طوسی،۱۳۷۷) نوشتم. این موضوع را هم نشریّات حوزه‌ی علوم انسانی و هم مجلّات مربوط به دانش تجربی می‌توانند به عنوان یکی از مطالب درخور معرّفی به خوانندگان خود در فهرست بررسی و نشر قرار دهند.

Saturday

هیزم‌کشی شرعی

                                                                                                            شنبه‌ ۶ خرداد ۱۳۹۱
     
گاهی مؤمنان در عصر حضور پیشوایان دین آنان را سؤال‌پیچ می‌کنند. این پرسیدن می‌تواند خوب و راهگشا باشد به شرط اینکه به وسواس بدل نشود. هرجا حکم شرع نبود، عمل به حکم عقل می‌شود؛ همین عمل به حکم عقل، خود عملی دینی خواهد بود. در احکام بهترین مثال آیات ۱۰۱ و ۱۰۲ سوره‌ی مائده است. پس از سؤال شخصی از پیامبر درباره‌ی وجوب هرساله‌ی حج، جواب شنید که چرا از چیزی که من برایتان نگفته‌ام می‌پرسی؟ اگر بگویم بله و نتوانی انجام دهی که گمراه خواهی خواهی شد. (نقل به مضمون، نک به تفسیر المیزان ذیل همین آیه) در موضوعات هم گاو بنی‌اسرائیل و پرسش/ایرادهای مکرّر آن قوم ضرب‌المثل شده است.
   
در پرسش از فقیهان نیز وضع به همین منوال است. چندی پیش هاشمی رفسنجانی بحث لزوم داشتن فقه دریا و خشکی و بیمه و محیط زیست و فضا و ... را پیش کشید . من هم اینجا نوشتم که این پیشنهاد، بار فقه را از اینی که هست سنگین‌تر می‌کند  و ما را با حلال و حرامهای جدید وامی‌نهد. همین که در موضوعهایی که در آنها حکم دقیق شرعی نداریم، به حکم عقل عمل کنیم کافیست. اگر پیامبر اسلام می‌گفت می‌توانم جوابت را بدهم ولی نمی‌گویم، ظاهراً فقها «نداریم» و «نمی‌گویم» و «به مصلحت نیست» در قاموسشان نیست؛ بلافاصله منطقةالفراغ را به تعبیر شهید صدر کوچکتر و کوچکتر می‌کنند. در موضوعات هم وضع به همین منوال است. فرض کنیم حکم شرعی در برخی امور معلوم است، مکلّفان خودشان می‌دانند و تشخیصشان؛ از موسیقی گرفته تا دیگر مسائل. 
   
کسی ترانه‌ای می‌خواند، میان هیاهوی موافقان و مخالفان، شاید چند نفری پیدا شوند که ببینند چی به چیست، حرف گفته شده چه معنایی دارد، چه قدر بجا و چقدر نابجاست، لحن آن، مخاطب‌شناسی، موقع‌سنجی و دیگر جوانب را بسنجند، ناگهان کسانی موضوع را بدل به استفتا می‌کنند و فقها را مجبور به فتوادادن می‌کنند. به فاصله‌ی چند روز، استاد فلسفه‌ای حرف از سماع عارفان می‌زند و برخی توجیهات و تأویلات و استنادات به آیات و متون دینی را چاشنی آن می‌کند- طبعاً تک‌تک زوایای این بحث مانند هر بحثی در صورت رعایت آرامش و اخلاق گفتگو حتماً دارای پیامدهای خوبی خواهد بود- باز هم افرادی اصل موضوع را به عنوان استفتا نزد فقیهی می‌برند و با آمدن حکم شرعی حلال و حرام، بازی به هم می‌خورد. حالا یا طرف موافق فتوا هستی یا مخالف؛ در هر دو صورت بین سیاهی و سپیدی، بین صفر و یک، بین همه یا هیچ مخیّری و انتخاب دیگری نداری. تحلیل جایی رشد می‌کند که «موافقم» و «مخالفم» به نحو قطعی ابراز نشود، تحلیل با تجزیه و خردکردن و جزئی‌نگری سروکار دارد. ما متأسّفانه بیشتر اوقات از یکی از دو طرف بام در حال افتادنیم؛ یا آنچنان امور را نسبی می‌بینیم که جانبداری صحیح و بقاعده و روشمند از یک عقیده را نیز برنمی‌تابیم یا آنچنان دعوا را حیدری- نعمتی می‌کنیم که امکان جداسازی مدّعا از دلایل، حرف از شیوه‌ی بیان، کلمه‌ی حقّ از كاربرد باطل و جز آن پیدا نمی‌شود. من شخصاً کارم این شده که هرگاه با گروه اوّل سروکار دارم، به لزوم موضع‌داشتن و اجتناب‌ناپذیری آن بپردازم و هرجا با گروه دوّم مواجه می‌شوم از درجات خرَد و پلّه‌های ایمان بگویم. به این موضوع باز هم می‌پردازم.

Sunday

شرح اسم

                                                                                                 يكشنبه‌ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ 
      
یکی دو دهه‌ی گذشته، به ویژه چند سال اخیر، عرصه‌ی تاخت‌وتاز اسمهاست؛ اسمهای بی‌مسمّا. از دکترهای بی‌پایان‌نامه و آیت‌الله‌های بی‌اجتهاد گرفته تا سردارهای فراری از جنگ. اسم خالی از  دید برخی می‌تواند پوششی باشد بر فقر مسمّای آن. چند نفری لو رفتند ولی بقیّه در کمال صحّت و سلامت، نان اسمشان را می‌خورند.‌ بعضی هم البتّه نیازی به این لقب‌بازیها ندارند. روی رساله‌ی مرحوم بهجت که این اواخر سالگرد وفاتش بود، خبری از القاب مرسوم نبود؛ آیا او از مراجع دیگر کمتر بود؟ به این روایت دقّت کنید:
  
«آقای فردوسی‌پور از قول آقای سیستانی برای من نقل می‌کرد که بعد از فوت آقای حکیم، نوشته‌ای را درباره‌ی اعلمیّت آقای خویی نزد آقای سیستانی می‌برند و از ایشان هم می‌خواهند که اعلمیّت آقای خویی را امضا کند. آقای سیستانی می‌گوید که با وجود آقای خمینی من چطور می‌توانم بنویسم که آقای خویی اعلم است؟» (خاطرات آیت‌الله طاهری خرّم‌آبادی، جلد دوّم، ص ۸۱)
   
سیّدعلی سیستانی شاگرد باسابقه‌ی خویی بود امّا تدریس خمینی را در نجف دیده بود و حاضر نشد برتری استادش بر وی را امضا کند. این را بگذارید کنار اعتراض آشکار منتظری به اجتهاد و مرجعیّت رهبر فعلی نظام؛ بسیاری نیز همین حرف بلکه تندتر را در خفا گفته‌اند و می‌گویند. کتاب «شرح اسم» که جمع‌آوری شد، مروری بود بر سابقه‌ی عادی و معمولی یک شخص که اسم و لقب و جایگاهش با خودش تناسبی ندارند.

Wednesday

دانش و روز

                                                                                             چهارشنبه‌ ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱
       

بحث علوم انسانی در این سالها بسیار پرسروصدا (ولی کم مایه) بوده است. علّت آن، طرح نادرست بحث علوم انسانی اسلامی/بومی یا عباراتی شبیه به این است که برخی را در رد و بعضی را در اثبات آن به تکاپو انداخته؛ امّا دانش تجربی سرنوشت بدتری یافته است. بحث اهمّیّت دانش تجربی اصلاً مطرح نشده است! چرا؟ چون پنداشته شده که با گرفتن و پرورش دانش تجربی -حتّی به شکل مهندسی معکوس- به سادگی دارای آن می‌شویم پس نیازی به بحث تئوریک زیادی نیست. این ناگفته ماندن ضرری بسیار بیشتر از آن هیاهو دارد که لااقل زمینه‌ی اختلاف نظر و کشمکش فکری را فراهم کرد.
  
در قدیم متفکّران روزآمد ما به درجاتی دارای دانش تجربی نیز بودند و همین یکی از علل موفّقیّت آنان بود. دانش نظری از زمانی رو به افول نهاد که ابتدا مبتلا به توهّم استغنا از دانش تجربی شد و این روند با عقب‌ماندن دانش تجربی این سرزمین از اروپا تشدید شد. ملّاصدرا ابن‌سینا را ملامت می‌کرد که با قاروره‌ها (شیشه‌های آزمایشگاهی قدیم) ور می‌رفت امّا کانت به فکر پیاده‌کردن الگوی موفّقیّت نیوتن در فلسفه بود. این درست است که دانش امروز، دانش تخصّصهاست امّا بی‌بهرگی مطلق از یک دانش حتماً به اشتباهات هولناکی در زمینه‌ی کاری خود می‌انجامد. (یکی از فیلسوفان سنّتی فعلی مطلبی نوشته بود در امکان تبدیل مواد به هم و مثال آورده بود که پارچه‌ای کتانی یا پنبه‌ای اگر در گل‌و‌لای بیفتد به ساس و کنه و حشرات ریز بدل می‌شود! که با تمسخر برخی مواجه شد)
   
در زمان ما بسیاری از متفکّران با گرایشهای متفاوت فکری به این نتیجه رسیدند که علوم انسانی و تجربی بیش از آنچه فکر می‌کردیم در مسأله‌یابی و تلاش برای مدلّل کردن آن به هم شبیه‌اند. پیدایش رشته‌هایی مانند فلسفه‌های علم، ذهن، فیزیک و جز آن به مطالعات بینارشته‌ای مفهومی دیگر بخشید. مطالعاتی که نه فیلسوف محض و نه عالم آن رشته‌ها از توجّه به آن بی‌نیاز نبودند.
  
دوره‌ی جدید مجلّه‌ی «دانش روز» با داعیه‌ی پرداختن حرفه‌ای به دانش تجربی منتشر شده است. پرداختن به آن، هم بیان گوشه‌ای دغدغه‌های خود من و بیان حرفهای ناگفته است وهم اجابت درخواست یکی از دوستان. به عنوان یک معیار کلّی می‌توان گفت که اگر چند نشریّه در زمینه‌های ورزش، سیاست، اقتصاد، هنر، علم و... را در نظر بگیریم، هر یک جدای از محدوده‌ی خاص خود می‌توانند به آن وجه خاص از دیگر زمینه‌ها نیز بپردازند. مثلاً مجلّه‌ی اقتصادی می‌تواند ورزش، سیاست، هنر و... را از دریچه‌ی اقتصاد نیز ببیند و این مثال را در مورد دیگر زمینه‌ها نیز می‌توان پیاده کرد. این رویکرد که درهم‌آمیختگی قلمروهای فرهنگی را در حیات بشری به مثابه‌ی پیش‌فرض پذیرفته است، هم به آن نشریّه غنای بیشتری می‌دهد و هم جذّابیّت فراوانی برای خواننده ایجاد می‌کند.
  
مجلّه‌ی علمی حتماً می‌تواند -یا باید- به سیاست، هنرهای گوناگون، اقتصاد، ورزش، دین و دیگر زمینه‌ها نیز بپردازد. تنها برای نمونه بگویم که برخی از رویکردهای دینی معاصر، رنگ و بوی علمی-تجربی دارند مانند روش مرحوم بازرگان در پرداختن به مسائل دینی. بزرگترین چالش فکر دینی پس از انقلاب انتشار کتاب قبض وبسط دکتر سروش بود که اساس آن، دعوت محافل دینی به جدّی گرفتن دانش تجربی نوین است. مجلّه‌ی علمی می‌تواند بخشی کوچک را به این گونه بحثها –با رعایتهای لازم- تخصیص دهد. در همین شماره به فیلم «روش خطرناک» که بخشی از فعّالیّت/ رقابت یونگ و فروید را نمایش می‌دهد پرداخته شده که از نقاط قوّت آن است.
   
 نشریّه باید مصداق نام خود و همراه با روزآمدی باشد. مطلب پیرامون بیماری آلزایمر و پرونده مرحوم پروین‌دخت یزدانیان از آن جمله است که گرچه اندک ولی به عنوان شروع خوب است. رصدکرد وقایع روز و انگشت بر جنبه‌ی علمی آن گذاشتن آرام آرام می‌تواند نام نشریّه را بامسمّاتر کند. مثلاً خبر ارتباط آیت‌الله بروجردی و آین‌اشتاین و آن نامه‌های کذایی به واسطه‌ی دکتر حسابی (با تأیید فرزند بروجردی) از آنجا که به هرحال مربوط به یکی از نوابغ بی‌بدیل دانش تجربی می‌شود، درخور بررسی و نقد است. 
   
چند نکته درباره‌ی نوشته‌ی رضا خجسته‌رحیمی: یکی اینکه «افسانه و خرافات، علمی و در خور طرح نیست». این حرف قبول ولی افسانه‌شناسی و خرافات‌پژوهی و بررسی ریشه‌های روانی و آثار و پیامدهای اجتماعی آنها علم است و شایان بررسی. برای مثال فلسفه را مرز گذر از اسطوره می‌دانند که بی‌شناخت آن، شناخت این ممکن نیست. خرافات علم نیست، امّا چرایی ریشه‌گرفتن و پاییدن آن در اذهان مردمان و روش برخورد با آن حتماً علم است. دوّم اینکه « این مجلّه آکادمیک نیست» این هم درست امّا سطح تئوریک چنین نشریه‌ای -اگر قرار باشد از مرز «دانستنی‌ها» فراتر رود- حتماً باید بیش از این باشد. این مجلّه فعلاً به درد بخش میانه‌ یا بسیار جوان طبقه‌ی متوسّط می‌خورد امّا بهتر است که بخشهايی برای تحصیل‌کردگان نیز داشته باشد. سوّم اینکه « پرداختن به خبر جعلی- مانند خبر درمان قطعی ایدز- لازم نیست» عرض می‌کنم که به عکس خیلی هم لازم است چون هر پرداختنی نباید با قبول و اثبات همراه باشد بلکه می‌تواند با نقد یا ردّ کامل توأم شود. چهارم اینکه «بازنگشتن به طبّ پیشاپاستوری و قرون وسطی» جای تأمّل دارد. اگر کسانی به عبث در پی آن امور هستند، جای اثبات بیهودگی تلاششان در یک مجلّه‌ی علمی است و این گونه مسائل نباید به سکوت برگزار شود. از طرفی علم پیشینیان منحصر به پزشکی نیست؛ در همین شماره مطلبی در باره‌ی دانش تجربی شیخ بهایی دارید که متعلّق به همان قرون وسطی است. دکتر نصر گرچه فیلسوف است امّا درباره‌ی دانش سنّتی قدیم آرای خود را دارد؛ نظرات علمی ایشان باید در چنین نشریّه‌ای نقد شود. نفی مطلق گذشته رویه‌ی دیگر آرزوی بازگشت به آن است و هر دو جزمی و اشتباه؛ تحلیل گذشته و حال و برنامه‌های آینده‌، از دید من راه‌وروش علم واقعی است. دست آخر «تلاش برای تولید محتوا به جای ترجمه‌ی محض» سخن بسیار بجایی است که دکتر منصوری نیز بر آن پای فشرده است و در این شماره بسیار کم‌رنگ است. برای نمونه در کنار یادداشت راجر ایبرت بر فیلمی که گفتم، تحلیل یکی از منتقدان ایرانی که در رشته‌ی روانشناسی تحصیل کرده - از دریچه‌ی چشم روانپزشک نه منتقد صرف- حتماً می‌توانست مطلب را کاملتر کند و از این دست نمونه‌ها بسیار است.
   
بسیاری از گردانندگان فعلی مجلّه، سابقه‌ی فعّالیّتهایی فرهنگی دارند که محور آنها ژورنالیستی مادرزاد بود که از جادوی نامها آگاه است و نشریّات زیردست او را از لحاظ همراهی افراد نام‌آور، اصلاً نمی‌توان با دیگران مقایسه کرد. در این زمینه، نشریّه کاستی‌هایی دارد که باید بر طرف کند. بسیاری از بزرگان عرصه‌های گوناگون امروز بخشی یا همه‌ی تحصیلات خود را در یکی از رشته‌های علوم تجربی انجام داده‌اند. استفاده از آنان، نشریّه را پربار و جذّابیّتش برای مخاطب دوچندان می‌کند. در کنار دعوت به استفاده از نام‌آوران باید به شناسایی و طرح نام افراد کم‌نام‌ونشان نیز اشاره کرد. برعکس بسیاری که توانایی چیدن ویترین خود را دارند و در زمینه‌های گوناگون علمی ، هنری و اجتماعی نامی به هم می‌زنند، بعضی هستند که دغدغه یا توانایی آن را ندارند و لازم است از گوشه‌ی دانشگاهها و مراکز تحقیق  به عرصه‌ي عمومي بيايند.
   
توجّه به فضای مجازی برای چنین نشریّه‌ای از چند لحاظ حیاتی است. یکی اینکه حتماً «دانش روز» به یک سایت نیاز دارد که دارای سرفصل مطالب و با کمی تأخیر، خلاصه یا احیاناً متن کامل برخی از آنها باشد که تبلیغ و فرایند اشتراک را تسهیل می‌کند. دوّم اینکه به مطالب منتشر در وب نیز بپردازد و بداند که بسیاری از اخبار  مطالب نشریّات کاغذی امروز در ایران به سهولت در وب قابل دسترسی است پس باید یا مطلب بدیع و تازه باشد یا همراه با تحلیلی باشد که آن را از خبر صرف فراتر برد. سوم استفاده از وبنویسان جوان است. این مورد- مانند بسیاری از فقرات بالا- منحصر به مجلّه‌های علمی نیست بلکه دیگر زمینه‌ها را در برمی‌گیرد. من با سابقه‌ی چند سال حضور فعّال در وب، بسیاری نویسندگان دنیای مجازی را از همتایان آنها در نشریّات عادی تواناتر، جسورتر و نوآورتر می‌بینم. چنین افرادی بی هیچ چشمداشت مادّی، پیرامون افکار و دلمشغولی خود می‌نویسند و به سادگی می‌توان از توانایی آنها بهره برد. 
   
بهادادن به گفتگوها دستکم دو وجه دارد. یکی استفاده از گفتگوکنندگان خبره است نه یک پرسنده‌ی منفعل که اين نكته، چشم اسفندیار اکثر مجلّات ماست که خبرنگاران جوانش توان چالش با استادان فن را ندارند و گفتگوها بدون آغاز و انجام مناسب هستند، دیگر به راه اندختن گفتگوهای چالشی بین موافقان و مخالفان یک موضوع است. برای مثال دکتر مهدی گلشنی از امکان علم تجربی دینی دفاع کند و دکتر منصوری از امتناع آن. گفتگوی اینان حتماً جذّابتر از یک گفتگوی اطّلاع‌رسان صرف خواهد بود. پرداختن و نقد به دانشگاهها و وضع تأسّف‌بار آنها، مدرک‌سازیها، تقلّبها و مثلاً اقدامهای وزیر علوم اخیر در چنین نشریّه‌ایست. ارتباط دوسویه با خوانندگان و نحوه‌ی جوابگویی نوآورانه به پرسشها، انتقادها و پیشنهادهای آنها نیز بسیار لازم است در این زمینه از «ادبستان» تا «فیلم» و «همشهری جوان» را می‌توان مثال آورد. می‌توان این فهرست را ادامه داد ولی به گمانم برای اوّلین شماره‌ی این نشریّه کافی باشد. برای تمام کسانی که نگران و پی‌گیر گسترش آگاهی در این سرزمین هستند آروزی توفیق می‌کنم.

Friday

دو گونه رقابت سیاسی

                                                                                                   جمعه‌ ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۱
           

نگاهی کوتاه به رقابت دو گروه اصلی اصولگرا برای موافق و منتقد، بسیار عبرت‌آموز است. اوّل اینکه واقعاً معلوم نیست دلیل جداشدن حساب ایندو گروه از هم و شرکت‌نکردن جبهه پایداری در جبهه متّحد چیست؟ افرادی که تا پیش از این، یک خطّ و مشی داشتند حالا به زور و زحمت می‌خواهند نیمچه دلیلی برای تمایز بین خود بیابند: میزان شدّت در برخورد با گروه انحرافی، درجه‌ی انتقاد از رئیس‌جمهور، مقدار ولایت‌پذیری و... . دوّم اینکه افرادی که تا دیروز یک گروه بودند حالا - بر سر اختلافهایی که ذکر کردم و مصداقش معلوم نیست- آن چنان همدیگر را تخریب می‌کنند که حیرت‌آور است. از پخش جزوه و ادّعای افشاگری گرفته تا نسبتهای عجیبی که تا دیروز فقط به اصلاح‌طلبان داده می‌شد. نیّت قربت و خدمت به اسلام و شعارهایی از این دست به کنار، حدّاقل روال کار سیاسی نیز مراعات نمی‌شود و برای تصاحب چند کرسی بیشتر، جنگ قدرتی آشکار را به نمايش گذاشته‌اند.
   
می‌توان درباره‌ی کارگردان اصلی این جنگ زرگری یعنی سیّدعلی خامنه‌ای نیز سخن گفت. با توجّه به ادّعای تبعیّت جبهه پایداری و شخص مصباح یزدی از رهبر و دستور وی به یکی  بودن فهرست اصولگرایان، تکروی آنان محلّ تأمّل است. برای رهبر یکی کردن این دو گروه کاری نداشت امّا اعتقاد به اینکه جدال این دو گروه، جایگزینی برای رقابت اصولگرا- اصلاح‌طلب است نیز دور از صواب نیست.
   
در دوران اصلاحات امّا به زحمت بتوان چنین رقابتی را بین گروههای اصلاح‌طلب به یاد آورد. شاید مهمترین آن، حمله‌ی تأسّف‌بار آن سه نفر به هاشمی رفسنجانی بود که از سوی حزب یا گروه خاصّی حمایت نمی‌شد امّا ذائقه‌ی بسیاری را تلخ کرد؛ نوشته‌هایی که به جای اثبات خود، نفی دیگری می‌کردند و به جای نقد، تخریب. اینکه گروههای اصلاح‌طلب حتّی در اوج رقابت، پای خود را در نقد هم از حریم خاصّی فراتر ننهادند، به تنهایی نمایانگر تفاوت بین دو گروه اصلاح‌طلب و اصولگراست.
   
مهدی کرّوبی تنها و در بند است. رقیب میرحسین موسوی، برای او نه تنها رقیب بلکه رفیق هم بود. مناظره‌ی این دو برعکس دیگر مناظرات که به سعی احمدی‌نژاد، به حملاتی چرک و کثیف بدل شد و با بی‌تفاوتی رهبر آن همه تهمت و افترا كمترين پیامدی هم برای وی نداشت، مناظره‌ای همراه با گفتگو و تفاهم بود در حالیکه در واقع آن دو رقیب انتخاباتی هم بودند و باید برای پیروزی خود تلاش می‌کردند. نه گذشته‌ی هم را بر سر یکدیگر کوبیدند و نه عقاید فعلی دیگری را زیر سؤال بردند.
   
من شاهد پژمردن بسیاری از نزدیکان پس از فقدان همسر خویش بوده‌ام. مردان سالمند در این گونه مواقع گوشه‌گیر و منزوی می‌شوند و تنهايی به تدریج، روی قوای روحی، روانی و حافظه‌ی آنان اثر می‌گذارد. تلاش برای جداکردن فاطمه کرّوبی، نه لطفی به او بلکه برای زیر فشار گذاشتن همسرش بوده است. نزدیکان وی از احتمال رخدادن سانحه‌ای جسمی برای او نگرانند امّا من نگران وضعیّت ذهنی او هستم. این تنهایی فرساینده، جوان را نیز از پای درمی‌آورد چه رسد به مردی در این سن و سال. 
    
نمی‌دانم چرا حاکم فعلی می‌خواهد به زور و زحمت هم که شده نام بدی از خود در تاریخ به یادگار بگذارد. هاشمی رفسنجانی از وی نقل می‌کرد که گفته است: «کسانی که حکم زندان انفرادی می‌دهند خود آن را تجربه نکرده‌اند و گرنه چنین حکمی نمی‌دادند.» این حرفها برای چه زمانی به درد می‌خورد؟ جرس چند روز پیش پيرامون تفاوت نظر رهبر درباره‌ی یزدی و سحابی نوشت. از نویسنده‌ی جرس تعجّب کردم. او تا زمانی با افراد بد است که از سوی آنان تهدید شود، اگر فوت کنند یا تهدید آنان کمرنگ شود، ناگهان مهربان می‌شود. (نـك به این ایما) به گمانم آن نقل قول از رهبر نظام درباره‌ی زندان انفرادی و ربطش با وضع مهدی کرّوبی را باید در همین راستا ارزیابی کرد.

Tuesday

پیراهن زورکی، فرهنگ زورکی

                                                                                                 سه‌شنبه‌ ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱
    
 دیشب جواد خیابانی - شاید برای اوّلین بار- اجرای برنامه‌ی گزارش ورزشی را به عهده داشت و رضا جاودانی غایب بود. خیابانی به جای خالی او اشاره کرد و گفت امیدوار است از برنامه‌ی بعد، مجری همیشگی آن را اجرا کند. علّت غیبت او چه بود؟ به احتمال قریب به یقین اتّفاقی که چهارشنبه‌شب به هنگام بازی رئال مادرید و بایرن مونیخ رخ داد، سبب غیبت او بود. پیش از مسابقه حمیدرضا صدر را دیدیم با جاودانی. صدر، طبق روال شبهای سوگواری، پیراهنی تیره (و نه سیاه) به تن داشت امّا جاودانی پیراهنی نارنجی رنگ پوشیده بود. نارنجی رنگ ویژه‌ی این شبکه است و شب هم شب پس از وفات بود. در زمان محمّد هاشمی از میان روایتهای گوناگون وفات بزرگان، فقط یک روز پاس داشته می‌شد که از غروب روز پیش تا غروب روز مناسبت ادامه داشت امّا حالا کار دگرگونه است و برای تمام روایتهای مناسبت اخیر از دو سه روز قبل تا دو روز بعد مراسم سوگواری و روضه‌خوانی پخش می‌شد. شاید بسیاری حتّی کمترین توجّهی به رنگ پیراهن جاودانی -که کت تیره‌ای هم روی آن پوشیده بود- نکردند. بین دو نیمه که زمان تفسیر بازی رسید، رنگ پیراهن جاودانی عوض شده بود، پیراهن سیاهی پوشیده بود و با چهره‌ای درهم، ابتدا «مجدّداً» ایّام سوگواری را تسلیت گفت و به ادامه‌ی برنامه پرداخت امّا تا انتها اخمهایش توی هم بود. کار تعویض پیراهن از سوی اطرافیان یا مدیر پخش – که پیش از برنامه حتماً او را دیده بودند- نبوده و به احتمال زیاد كار مدیران ارشد صداوسیما بوده است؛ درباره‌ی کار این شخص سه نکته‌ی کوتاه می‌توان گفت:
   
۱- این کار به یقین کوچک‌کردن شخصیّت مجری باسابقه‌ای است که حتّی رنگ پیراهنش را هم نمی‌تواند انتخاب کند.
۲- اگر این عمل پیش از ابتدای برنامه بود، باز یک چیزی ولی تعویض پیراهن، دست‌کم گرفتن شعور مخاطبانی است که ابتدا رنگ دیگر را دیده بودند.
۳- ادای احترام زورکی مثل عبادت زورکی، مثل پوشش زورکی است. بزرگان دین احتیاج ندارند که کسانی وانمود کنند احترام آنان را نگه می‌دارند. در حقیقت نشان دادن اجبار در سوگواری توهین به آنان است. 
  
این مطلب را براي يادآوری اين نكته نوشتم که مدیر فرضی با همین طرز فکر قرار است برنامه بسازد و فرهنگ‌سازی کند. به نمونه‌ای دیگر از اینگونه ساده‌نگری توجّه کنید: در زمستان گذشته سه پی‌دار (سریال) پخش شد که از دید یکی از مدیران صداوسیما زیادی تلخ بود بلافاصله با نوشتن نامه‌ای از آن انتقاد کرد، هر سه با مميّزی فراوان و به شکلی غیرعادی پایان یافتند و شبکه سه در اقدامی غیرمعمول، دو مجموعه طنز همزمان روی آنتن برد که جبران آن تلخی بشود! برداشت آن مدیر از نسبت صداوسیما و جامعه، انگار مثل آشپز و دیگش است گه اگر آش شور شد، آبش را اضافه کند یا به عکس. در مثالهای بالا و نمونه‌های مشابه، گذشته از برداشت سطحی و دستوری مدیران از امر فرهنگ‌سازی، این نکته به چشم می‌خورد که آنان حتّی توانایی مدیریّت یک پروژه را از ابتدا ندارند؛ یکی تأیید می‌کند، دوّمی اصلاحیّه می‌زند، سوّمی آن را پس از پخش نیمه‌کاره می‌گذارد. صداوسیما نمونه‌ای کوچک از مدیریّت در ایران امروز است. با این وصف معلوم نیست که حضرات چرا از باخت خود به شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی که حتّی درصدی از امکانات آنان را هم در اختیار ندارند، متعجّبند.

Sunday

۱۲ اسفند ۹۰؛ سوّمین روز سبز

                                                                                                 يكشنبه‌ ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱
          
۱- پس از انتشار آماری که به یکی از مقامات نظام ارائه شد، حملات سایبری سایت جرس را از کار انداخت. سحام‌نیوز کار را پی گرفت و گفت که راوی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت بوده است که البتّه با توجّه به قراین و برخی ارتباطات با خارج از کشور می‌شد از ابتدا حدس زد. اگر این آمار (یعنی شرکت هجده درصدی مردم تهران، سی وهشت درصدی مردم کشور و هشت درصد آرای باطل) زودتر به بیرون درز می‌کرد با خیال راحت این روز را پس از بیست‌و‌پنج خرداد ۸۸ (سبزترین روز پس از انتخابات) و بیست‌وپنج بهمن۸۹  (اعلام تداوم جنبش سبز و باطل‌کننده‌ی تبلیغات «نه دی»‌محور) به عنوان سوّمین روز سبز، اعلام تثبيت جنبش سبز و سرترین روز سال ۹۰ می‌آوردم. (حالا هم جبران مافات کردم) 
   
۲- برای بعضی «موفّقیّت» تنها معیار یا ملاکی بسیار مهم برای کنشهای سیاسی است و برخی می‌گفتند که چه شرکت بکنیم یا نکنیم آنها آمار خودشان را می‌دهند پس تحریم بی‌فایده است امّا دیدیم که دم خروس بیرون آمد و تحریم موفّق شد. پس ازانتشار این خبر آن چنان که شایسته‌ی آن است به آن پرداخته نشد. اگر دو روز سبز دو سال پیش، ابتدا عملی خودجوش و سپس اعتراضی هدفدار با دعوت موسوی و کروبی بود، سوّمین روز عملی کاملاً آگاهانه، سازمان‌یافته با تلاش بسیاری از نویسندگان و ایده‌دهندگان سبز از ماهها پیش از انتخابات بود که با تأیید کانونهای سبز خارج از کشور و همراهی سبزهای داخل انجام گرفت. این پیروزی سزاوار گرفتن جشن است و من هم به سهم خود با این ایما در آن شرکت می‌کنم.
  
۳- اگر جنبش سبز، رقابت با پذیرش تمام قواعد نظام حاکم بود، جنبش سبز در تقابل با شخص اوّل مملکت و افراد انتصابی اوست. زمانی ضدّانقلاب بودن انتسابی جرم‌مانند بود که افراد جرأت ابراز آنرا نداشتند. حالا سبزها درون کشور زندگی می‌کنند، نشان دارند و اثر گذارند. فیلم و سخنان ابوالقاسم طالبی به قیاس سرکنگبینی که صفرا بیافزاید، ضرری بسیار بیشتر از نفعش برای نظام داشت. او در یکی از فقرات سخن خود در برنامه‌ی هفت گفت که برای تأمین بودجه فیلم ، - جز چند خطّ کوتاه- فیلمنامه را به کسی نداده است چون از طرفی نهادهای نزدیک به حاکمیّت این فیلم را به اندازه‌ی کافی افشاگرانه (یعنی جهت‌دارانه) نمی‌دانستند و کمک نمی‌کردند از طرفی «سبزها» هم پی به جزئیّات فیلم می‌بردند و آنها هم از کمک امتناع می‌کردند. او در برخی قسمتهای دیگر سخن خود گفت که بسیاری از افرد تأثیرگذار در سینما سبز هستند ( با تابلو و شناخته شده) و طبق رأی خود بر روند فرهنگسازی اثر می‌گذارند. این امر در دیگر زمینه‌ها نیز هست. پس جنبش سبز جنبشی زیرزمینی و پنهانی نیست، بلکه علنی و آشکار است و خاموشی ظاهری افراد دلیلی بر انفعال آنها نیست. 
  
۴- برای برخی که تقلّب در انتخابات ریاست جمهوری را باور نداشتند، حالا دیگر امر آشکار شده است. آرای اعلام‌شده تقریباً دو برابر آرای واقعی است با توجّه به وثاقت آماری که به هاشمی رفسنجانی ارائه شده است، چیزی که جای شک نمی‌گذارد، دست بردن دستوری، آگاهانه و بی‌پروای حاکمان در آرای مردم است. 
  
۵- کسانی که شرکت خود در انتخابات- یا هر اعلام نظر سیاسی در ایران امروز-  را منوط به ثابت‌نشدن امر تقلّب می‌گردند حالا دیگر دلیلی برای باقی‌ماندن بر رأی خود ندارند. نظامی که رأی مردم را دو برابر اعلام می‌کند با آن هر کار دیگر هم می‌تواند بکند و لیاقت اعتماد رأی‌دهندگان را ندارد.( به این موضوع بعداً بیشتر خواهم پرداخت)
  
۶- پس از انتخابات نمایشی برخی بلافاصله با توهّم شکست یا بی‌عملی سبزها به انتقاد از فضای مجازی پرداختند و گفتند یکی یا مهمترین دلیل افول اعتراضات علنی، پناه بردن به دنیای وب بوده است. ابتدا باید گفت که به فرض که اینگونه باشد، نباید نقاط قوّت استفاده از وب را فراموش کرد، تبلیغات دنیای مجازی بود که زمینه‌ی انتخابات و اعتراض پس از آن را فراهم کرد. ترس مدام حاکمان تهدید به مقابله با جنگ نرم، تشکیل شوراهای ریزودرشت، حمله‌ی دائم به سایتهای سبز و جز آن نشان می‌دهد که خطر این فضا برای آنان تا چه حد بوده است. با اعلام شرکت سی وهشت درصدی باید باز هم گفت که فضای وب نه تنها کم اثر نبوده بلکه بار اصلی تحریم بر دوش همین اندک مجال باز مانده است. فروکش کشردن انتقادات علنی بیش از همه به خاطر تهدیدها و بگیر و ببندها و شکنجه و محرومیّت از تحصیل و اشتغال و مانند آن بوده است.
  
۷- رأی دادن خاتمی آن قدر اهمّیّت نداشت که واکنشهای به او مهم بود . نماد اصلاحات با انتقادهایی بی‌سابقه روبه رو شد. او و بسیاری از همفکرانش وانمود کردند که فقط بعضی پرده‌دران منتقد او هستند و جمله‌ی «من کاری را که درست می‌دانستم کردم، بگذار دیگران فحشم دهند»(قریب به مضمون) اشاره به این دارد که گویی فقط فحّاشان- که در هر تیره و طایفه‌ای یافت می‌شوند- با او طرفند امّا بسیاری از موضع عقلایّت نیز او را نقد کردند. این نقدها ضامن حیات جنبش سبز بود و هست. خاتمی با شرکت در انتخابات سال آینده می‌تواند رؤیای حاکمیّت را در تضعیف جنبش سبز با ایجاد شکاف بین اصلاحات و جنبش سبز تعبیر کند که واکنش به آن را به وقت خود موکول می‌کنم امّا بد نیست كه وي پیرامون ابطال آرای حوزه‌ی دماوند یعنی جایی در آن رأی داد لختی بیندیشد؛ گاهی رخدادها حاوی معانی دقیقی هستند البتّه اگر اهل اشارت باشیم.
  
۸- مهرنامه در اقتراح خود از افراد پرسیده بود که «آیا سیاست‌ورزی در ایران- برای اصلاح‌طلبان- به پایان رسیده است؟» يا «چرا راديكالها ميدان‌دار شدند؟» که سؤالهايی نادرست بلکه جهت‌دار است. اوّلاً امکان جواب مثبت به سؤال اوّل در نشریّه‌ای در ایران فعلاً وجود ندارد، بعد هم جواب منفی به این سوال یعنی تحریم‌کنندگان - که از دید آنها مخالف سیاست‌ورزیند- چه کار می‌خواهند بکنند، اسلحه بردارند؟! تحریم  مانند اعتصابات و تظاهرات، خود گونه‌ای سیاست‌ورزی مسالمت‌آمیز است. اگر اعتراض به سیاستهای جاری در نظام حاکم و مجلّات «مستقل» جور دیگری تعبیر می‌شود، اشکال از آنهاست. مقايسه‌ای بين جنبش سبز و رويدادهای بهار عربی نيز معنای دقيق راديكال را نشان می‌دهد؛ زيرا اوّلاً جنبش سبز ناگزير بدينجا رسيد و ابداً راديكال نيست و ثانياٌ هر راديكاليسمی منفی نيست و عواقب بدی ندارد.
  
۹- مقاومت منفی اگر با جنبش سکوت آغاز شد، با تحریم انتخابات تثبیت شد. هنوز می‌توان روی این الگو حساب کرد. شاید معنای سکوت در راهپیمایی‌ها این بود که حقیقت آنقدر آشکار است که نیازی به فریادزدن آن نیست. باید به کمترکردن مشارکت‌کنندگان در انتخابات و بیشتر کردن آرای باطل کسانی که به هر دلیل ناچار به شرکت در آن هستند، اندیشید. باید دید این اعتراض خاموش چگونه و چطور با کمترین هزینه می‌تواند باز هم در زمینه‌های دیگر تکرار شود. 
   
۱۰- پیام تحریم موفّق انتخابات نیز آشکار است؛ رهبر نظام خروشید و پیام داد و پیش‌بینی کرد که مشارکت فلان قدر خواهد شد و نشد؛ مانند بسیاری از پیش‌بینی‌های او. او نیز در خلوت خود در خواهد یافت که این روند به جای خوبی برای او منتهی نمی‌شود؛ او نیز خواهد دانست که آوردن طرفداران در خیابان و تظاهر به محبوبیّت بی‌چون‌وچرا ملاک نیست، در جایی مثل انتخابات است که اکثریّت و اقلیّت واقعی آشکار می‌شود. ایران در موضوع هسته‌ای مجبور شد اندکی کوتاه بیاید، آیا این تحریم پیامی برای او خواهد داشت؟ گرچه به تغییر مسیر وی امیدوار نیستم امّا دریافتن حقایق پيرامون جهت‌گیری فکری جامعه می‌تواند هر تغییر محتملی را آسانتر کند یا دستکم من امیدوارم اینگونه باشد.
   
پ.ن: ظاهراً درباره‌ی آمار منتشرشده ابهامهايی وجود دارد كه كاملاً طبيعی است. اوّلاً بايد دانست كه ممكن نيست به آمار قطعی، رسمی و بی‌ترديدی در اين زمينه دست يافت (درست مانند انتخابات رياست جمهوری) و ما ناچار به تخمين بر اساس قرائن هستيم، ثانياً ايرادهايی كه در زمان انتشار آمار مجلس وجود داشت (مثل اينجا) نشان می‌دهد كه اصل آن آمار دارای اشكالهايی بوده است. مخاطب اين نوشته كسانی نيستند كه درست‌بودن آمار را برابر اعلام آن از صداوسيما می‌دانند.
Real Time Web Analytics